تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers ژوبین فسقل
ژوبین من دو ساله شد.
آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان

آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

بعد از سالها امسال امام را ما رو با ژوبین طلبید و پسرم مشهدی شد ، بیشترین لذتش مال موقعی بود که ما قبل از سفر مشهد رفته بودیم دامغان خونه عمه پروانه ژوبین و اونا ما رو بردن ایستگاه قطار و ساعتی رو اونجا بودیم و رفت و آمد قطارها توجه ژوبین رو خیلی جلب کرده بود و از وقتی برگشتیم مدام تو اسباب بازی فروشی یا تلویزیون دنبال قطار می گشت تا قسمت شد و با مامانم و خاله سپید و مادر بزرگ و پدربزرگم که ایشاله سایشون سالها بالا سرمون باشه راهی این سفر با قطار شدیم .جای همتون خالی خالی به ما که با ژوبین خیلی خوش گذشت .پسرم رو به پا بوس امام رضا بردم و آرزوی سلامتی و کامیابی براش کردم . کلا آقا بود و برای همه شیرین زبونی می کرد ، هوا یه کم سرد بود و خدا رو شکر هممون صحیح و سالم برگشتیم . وقتی هم اونجا بودیم سمیه (دوست خانوادگی و رفیق فابریک ژوبین) روی تمام نارنگی ها و پرتقال ها عکس چشم و ابرو می کشید و ژوبین هم تمام مدت با هاشون انواع بازی ها رو می کرد ، خدایا از داشتن چنین فرشته کوچولویی تو را سپاس . عکس انداختم ولی مدتی که نمی تونم آپلود کنم ولی حتما عکساشم می زارم تا براش یادگاری خوبی بشه ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

سلام ، خودم می دونم ولی باور کنید که چند تا دلیل گنده داشتم که ننوشتم.

ولی تو این مدت ژوبین خیلی تغییر کرده ، بزرگ شده ولی فقط قد کشیده و هر کی اونو می بینه می گه ای وای این چرا روز به روز لاغر تر می شه ولی باور کنید که از دست من کاری بر نمی آد جز اینکه وعده های غذایی اش رو مرتب بدم ولی ماشالا تا دلتون بخواد راه می ره از این ور به آن ور با زبون بامزشم کلی حرف می زنه که یشتر وقتا منم سر در نمی آرم .

به من می گه مامان بهدرش می گه سحر جوووووون

اسم دوستاشو خیلی قشنگ صدا می کنه

صبحها که از خواب پا می شه تا صبحانه رو می یاریم با خوشحالی کلی می خنده و میگه : وااااای صبااااننییی

گرسنه که می شه منو می بره دم اجاق گاز و میگه : شوشن کن 

تو خونه راه می ره و کلی برای خودش شعر می خونه

خلاصه من کلی عاشقشم

هر روز میام این صفحه سفید و باز می کنم تا در مورد پسرک بنویسم ولی راستش حرفم نمیاد و آخرش صفحه رو می بندم میگم فردا و اون فردا حالا امروزه . دلیلش هم بداخلاق شدن و بهونه گیر شدن ژوبینه که انرژی من و میگیره و دیگه حسی برای نوشتن توی وب خاطراتش نمی زاره .

پسرک یه کمی جیغ جیغو و عصبی شده . کاهی وقتا بهونه گیر و بداخلاق میشه . واقعا مستاصل شدم. نمی دونم باید باهاش چیکار کنم. این چند وقته ننوشتم شاید این دوره یه دوره زودگذر باشه و دوباره مثل قبل بشه و من دیگه این دوره رو اینجا ثبت نکنم که هیچ وقت یادم هم نیاد ولی می بینم که فرقی نمی کنه. البته خودم دلیلش رو هم می دونه الان چند روزه که سورج رفته مسافرت و من وژوبین با هم تنها هستیم . با هم بودن بهتر از نبودن ولی چون ما سه تا خیلی به هم وابسته هستیم . وقتی پدرش نیست من یه کمکی از دستش خسته می شم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

کاش یک ساعت جادویی داشتم که هرموقع من می خواستم٬ زمان رو نگه می داشت و هروقت می خواستم تندش می کرد. اونوقت حتمن این روزهای کودکی کودکم رو کند می کردم و بیشتر و بیشتر ازش لذت می بردم. کاش وسیله ای بود مثل دوربین که به جای ثبت ثانیه ها و دقیقه ها٬ حس ها رو ضبط می کرد. اونوقت من  این روزهای خودم رو با ژوبین ٬ ضبط می کردم و سالهای بعد٬ روزهایی که کار و زندگی توی این دنیای شلوغ و پلوغ٬ خسته و افسرده‌م کرده٬ با تکرار این حس قشنگ دوباره زنده می شدم. کاش می شد بوهایی رو که دوست داریم توی یک شیشه بریزیم و نگه داریم. اگر می شد٬ من حتمن بوی نوزادی ژوبین رو توی یک شیشه می ریختم و برای سالهای بعد نگهش می داشتم. زیر گردن نوزادهای بویی داره که مثل هیچ بوی دیگه ای توی دنیا نیست. بوی شیر و پودر بچه و بوی یک بدن کوچولوی پاک دوست داشتنی. بوی بهشت.
+ نوشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت   توسط مامان سحر  | 


آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان



+ نوشته شده در  شنبه 10 اردیبهشت1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

قشنگترين شب

 

همه چيز و همه کس دست به دست هم داده اند

تا قشنگترين شب دنيا را جشن بگيرند

قشنگترين شب دنيا

شب تولد تو

           شب تولد عشق

                         شب تولد اميد

                                     شب تولد طلوع

                                                   شب تولد شقايقها

ماه تنهای من رفته

تا طلوع زيبايت را

               به باران نويد دهد

                               باران به روح من

                                             و من به آغوش تو

ای کاش می توانستم برای هديه ی تولدت

تمام ستاره های آسمان را دستچين کرده

                                       و به گردنت بياويزم

ای کاش می توانستم برای هديه ی تولدت

تمام مرغ عشقها را بياورم

تا آواز عشقشان را هميشه در گوشت زمزمه کنند

اما نه!

تمام ستاره های آسمان

                   در چشمان توست

که هر روز به من گلی از آنها را هديه می دهی

تو مالک دريای عشق منی

تو آواز عشق را به تمام مرغ عشقها آموختی

تو، تو زيبا ترين عشق جهان

 

ژوبین قشنگم تولدت مبارک

با بهترین آرزوها سحر و سورج

+ نوشته شده در  جمعه 9 اردیبهشت1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

مامان جون الهی من قربون اون شکل ماهت بشم من و تو با هم روزهای سختی رو گذروندیم. برای من از شیر گرفتن تو سخت ترین مرحله بچه داری ببود. همیشه از اون اول که تو به دنیا اومدی از روزی که دیگه نخوام بهت شیر بدم بدم میومد. واسه همین همیشه به تعویق مینداختمش و تا بیست روز قبا از دو سالگیت  شیر خوردی. راستش و بخوای اگه دست خودم بود و اگه مطمئن بودم که برات ضرری نداره می زاشتم حالا حالاها شیر بخوری ولی این و بدون که حتما یه  حکمتی داشته که خدا گفته شیر مادر فقط دو سال!  

دلبندم امروز که اینو برات می نویسم 2 سالت تموم شده و چند هفته ای می شه که دیگه مثل قبل مدت زمان طولانی توی بغلم نمیخوابی و خودت و برای شیر خوردن تا جایی که می تونی بهم نمی چسبونی و این برام چقدر سخته . چقدر اینجوری هر دومون رفع دلتنگی می کردیم. بغلت می کنم حسابی بوست می کنم به خودم می چسبونمت ولی لذت لحظه هایی رو که با عشق بهت شیر می دادم و تو با خوشحالی و شادی می خوردی رو نداره . لحظه های شیر خوردن تو یه چیز دیگه بود که دیگه تکرار نمیشه . من از همین الان دلم برای شیر خوردنت تنگ شده . فکر کن که وقتی که بزرگ بشی و یه آقا بشی چقدر دلتنگ اون روزا میشم و چقدر دلم هوای اون روزا رو می کنه!

از آنجایی که در تمام مراحل رشدت خیلی پسر خوب و آقایی بودی این مرحله رو هم راحت سپری کردیم .برام راحت نبود زمانی که شیر می خواستی و من مجبور بودم بهت دروغکی بگم می می اوف شده و اخ و تو باور نمی کردی و 2 یا 3 بار اونو با طعم یه داروی گیاهی به اسم صبر زرد که فقط مزه تلخی داشت امتحان کردی و از حالت چهرت میشد فهمید که یه غم تو دلت نشسته ،دیدن این صحنه سخت ترین روزا برام بود .

نمی دونم چرا ولی برای اینکه بهت سخت نگذره یه مدت با شیشه بهت شیر و عسل با چهار مغز دادم .اینطوری شد که می می فراموش شد و جاشو به قول خودت به شیپ داد (شیر) ، از همه بامزه تر هم اینکه شبا وقتی بیدار می شدی میگفتی شیپ مخوااااام . عزیزم روزهای با تو برای من دنیااااااایی داشت قشنگ و زیبا .

اون روزی که صمیم به این کار گرفتم صبح بعد از اینکه یه وعده کامل خوردی از صبر زرد استفاده کردم و وقتی حوصلت سر رفت و اومدی سراغم بهت گفتم که می می اخ ولی خواستی که تست کنی و وقتی خوردی زبونت و آوردی بیرون و حالت بد و شد و رفتی . عسلک مامان پر استرس ترسن ایام رو باهات گذروندم ، تا شب دیگه سراغم نیومدی و شام هم رفتیم بیرون ، بعد شام طبق عادتی که داشتی اومدی سراغم و وقتی بهت گفتم اخ اول بغض و بعدم گریه ..... ولی دیگه این اتفاق نیافتاد برام آسون نبود دیدن بی تابی ها و بی قراریهات ! دیدن چهره ناراحت و عصبانیت ! الکی بهونه گرفتنات که می دونستم علتش چیه ! برام آسون نبود دیدن چشمای اشکی و بغضی که همش تو گلوت داشتی ! ولی عزیزم من و ببخش که چاره ای نداشتم!

الهی مامان فدات بشه . فدای اون دل مهربونت بشه ! اگه این کار رو زود انجام دادم فقط برای این بود که هنوز زبون باز نکرده باشی و با زبونت ناراحتی ات رو بهم نفهمونی ، دیدن چشمای ناراحتت دردناک تر بوووووووووووووود.

از خدا می خوام زودتر این روزای سخت تموم بشه و تو دیگه یادی نه از شیر بکنی و نه از می می عزیزکم . ولی این و بدون که تو این مرحله سخت رو هم گذروندی و بزرگتر شدی . بزرگ شدنت رو از حرف زدنت از رفتارت از خیلی چیزا به راحتی دارم احساس می کنم. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و بعد شش ماهه و بعد یک ساله و بعد یک سال و نیم و حالا دو سالگیت  چه زود داره میگذره و تو چه زود داری بزرگ میشی دلبندم .......!

چقدر دوستت دارم ! چقدر عاشقتم ! چقدر عزیزی واسه من ! وقتایی که عین این جمله ها رو همراه با بوسیدنت برات تکرار می کنم میفهمی من چی میگم؟ میفهمی که اونطوری نگام می کنی و خودت و واسم لوس می کنی و میچسبی بهم ؟ می فهمی که تو هم جوابم و با بوسیدنات میدی؟ چقدر تو دوست داشتنی و نازی ! چقدر من تو رو دوست دارم و برای بار بی نهایت از خدا بخاطر وجودت تشکر میکنم و شکرش میکنم که موجود دوست داشتنی و عزیزی مثل تو رو به من داد و ازش میخوام که مواظب بهت باشه تا تو همیشه سالم باشی تا تو همیشه موفق باشی و خودش همیشه حافظ و نگهدارت باشه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

پسر قشنگم دومین عید رو در کنارت جشن میگیریم



آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان


آپلود سنتر عکس رایگان
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

سلام

به خاطر غیبت طولانی عذر خواهی می کنم چون آقا ژوبین  ما بسیار به میز کامپیوتر علاقه منده و تا من یا هر کس دیگه پشتش میشینیم زودی میاد و میخواد بره اون بالا و با همه چیز بازی کنه و به هم بریزه !   اگه بدونید پشت میز کامپوتر چه خبره ! پر از توپ و عروسک و کلی چیز میز که باید برای پیدا کردنشون خونه تکونی کنی . تازگی ها هم تمام اسکناس هارو از بریدگی کوچک زیر درایو سی دی می کنه تو !

اینایی که میگم توجیح دیر آپدیت کردن نیست ولی واقعا نمی رسم . ۲۰ روز قبل از عید مامی فرح و بابا نادر رفتند مکه و وقتی برگشتند تا شب عید حسابی مشغول بودیم . امسال اولین عید جوجو بود که ما ایران بودیم و در کنار خانواده بسیار بهمون خوش گذشت کلی عید دیدنی رفتیم و کلی هم گشتیم . جاتون خالی .

خبر مهم دیگه اینکه تا تولد جوجوی ناز مامان چیزی نمونده و اینکه دیگه کم کم باید دست از به قول خودش     برداره .من بيشتر از جوجه استرس دارم راستش وقتي بهش فكر مي كنم پشتم مي لرزه خدا كنه كه اين مرحله هم راحت تموم شه .

ژوبينم بزرگ شده و چند تا واژه جديد به زبون مياره ، اوليش  "توپ " بود بعديش هم "موشين" بعدم نه رو ياد گرفت و هر چي باب ميلش نبود مي گفت نه نه نه نه ..... . از اونجايي كه ما تو خونه مامانم رو صدا مي كنيم ،‌هر جا كارش گير باشه با صداي بلند ميگه "ماماااااااااااااااااان" ، اولش خيلي خوشحال شدم و داشتم تو آسمونا پرواز مي كردم كه فهميدم مثل نه به همه چيز ميگه مامان

:::: ي ي ي يش يعني ستايش .

روز ۱۳ هم با جوجه كوچولو رفتيم قزوين به ژوبين بيشتر از همه خوش گذشت چون از اول تا آخرش با يه توپ و يه استخر پر از آب همرو سر كار گذاشته بود ، وقتي برگشتيم نمي دونست از خستگي چجوري بخوابه .

دهه ٩٠ انشاء الله یک دهه سرشار از اتفاقات خوب برای پسرم خواهدبود در این دهه  به مهد کدوک و مدرسه مي ره و شاید هم خدا بهش یه خواهر یا برادر کوچولو بده و  در ایندهه اون خیلی چیزها ياد مي گيره .

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت   توسط مامان سحر  | 

سال۸۹ هم دیگه داره نفسای آخر و از الان ۲۰روز مونده تا تموم بشه  و پسرک من هم دیروز یک سال و ۲۲ ماهش رو تموم کرد و دیگه داره برای خودش مردی میشه   این دومین عیدیه که ژوبین در کنار ماست با این تفاوت که پارسال یه نونوی ۱۰ ماهه  بود و فقط شیر می خورد و می خوابید و یک کم برامون میشس و شادی می کرد ولی امسال یه آقای شیطون و بازیگوشه که هر لحظه یه چیزی می خواد و مدام در حال بدو بدو کردن و خرابکاری کردنه . اگر بدونین چی داره به سرم میاره این فسقلی این روزای آخر سال دلتون به حالم می سوزه . تقریبا ۱۵ روز ژیش من و جوجه کوچولوم راهی کیش شدیم  آخه خاله من اونجا زندگی می کنه و یه پسر شش ساله بسیار مودب داره . سورج نبود ولی بهمون خوش گذشت . ژوبین بد غذای من از وقتی رفتیم اونجا و با هیراد گشت غذا خور شده و من و پدرش از این بابت خیلی خوشحالیم . فسقلی که حاضر به امتحان کردن خوشمزه ترین غذا ها نبود دیگه الان همه چیز رو تو دهان خوشگلش می ذاره و اینقدر خوراکی ها رو خوشمزه می جوه که آدم می خواد فقط نگاهش کنه .عکس های کیشش رو حتما تو پست بعدی براتون می زارم .

 

الان تقریبا ۲ ماه که ما از مالزی برگشتیم و مهمون مامی فرح و بابا نادر هستیم . از اینکه زوبین هم مثل خودم می تونه پدر و مادربزرگ داشته باشه خوشحالم .زوبین گلم وزنش نزدیک به ۱۲ کیلوگرم و ۸۵ سانتی متر هم قد داره . یه کمکی لاغرک ولی خدا رو شکر سالم و سرحال .دندون های کرسی اش هم در حال دراومدنن و شب ها یه کم بی قراره .

چند روز  پیش بخاطر اینکه موهاش خیلی بلند شده بود و خاله هاش مدام نق می زدن که موهاش نامرتب  و موهاش خیلی به هم می ریخت تصمیم گرفتم موهاش و کوتاه کنم تا هم تغییری کرده باشه و هم وقتی سورج از سفر برمی گرده یه سورپرای برای اون باشه . خلاصه این دفعه هم مثل اون دفعه بردمش آرایشگاه پایین برج مامانم اینا و موهاشو کوتاه کردم  . ولی خیلی اذیت کرد موهاش زیاد کوتاه شد و من تا چند روز ناراحت بودم یعنی برعکس همه من موهای ژولیدشو خیلی دوست داشتم  قیافش حسابی مردونه شده  و امتیازش این بود که فوق العاده شبیه به عکس های کودکی پدرش .

وای خدایا! خداوندا ! توی این روزای آخر سال یه چیزی رو از ته قلبم ازت می خوام و اون اینه که پسرم و عزیز دلم و تمام زندگیم و برام همیشه سالم و سلامت نگه داری ! خیلی خواسته ها دارم ازت . ولی این یکی از همه مهم تره ! خودت برام همیشه صحیح و سالم حفظش کن. بعدیشم اینه که به هر کی که نی نی دوست داره و نداره لذت چشیدن حس قشنگ مادری رو عطا کن ! آمین یا رب العالمین !

در آخر سال نو رو از طرف خودم و سورج و زوبین کوچولو به همه دوستای خوبم و خانواده های عزیزشون و کوچولوهای نازشون تبریک میگم و امیدوارم سال جدید برای همه سالی سرشار از خوشی و سعادت همراه با سلامتی و برکت باشه . لحظه تحویل سال ما رو هم از دعای خیر خودتون بی نصیب نزارین. دوستون دارم خیلی زیاد و امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اسفند1389ساعت   توسط مامان سحر  | 


کم کم پاییز هم داره تمام می شه و چیزی به شب یلدا نمونده ، یادش بخیر سال گذشته این موقع عمو تورج و مایا و فتانه جون پیش ما بودند ، امسال دومین شب یلدا جوجه قشنگ ماست و ما به یمن آخر پاییز فقط همین یه جوجه رو داریم که بشماریم . جوجه کوجولو ما الان تو 20 ماه زندگیشه .

اول این و بگم که دندون کرسی های بالا جوجو  هم در اومد یه تب مفصل و سرما خوردگی بعدش رو هم برای پایینی ها داره تحمل می کنه . دیگه بچم حسابی دندون دار شده قربونش برم من .ولی کلی لاغر شده ، دیروز که بردمش دکتر گفت که 1 کیلو وزن کم کرده . خدایا لپای خوشگل پسرم رو بهش برگردون .

وای خدای من پارسال این موقع ژوبین  همش 7 ماهش بود و تازه داشت تمرین نشستن می کرد و چه صداهایی از خودش در میاورد. پیارسال هم این موقع من 4 ماهه باردار بودم ! خدایا چه زود گذشت

یادتونه گفته بودم که هیچی نمی خوره ؟  خوشبختانه خدا رو شکر خیلی بهتره شده و بیشتر غذا ها رو امتحان می کنه  مخصوصا اگه در حال دیدن برنامه محبوبش یعنی baby enistain , Hi5 باشه اون حواسش به برنامس من تند و تند می زارم تو دهنش.  کلا مرغ رو از ماهی و گوشت بهتر می خوره . سیب زمینی سرخ کرده هم خیلی دوس داره . ماست هم همچنان یهو یه کاسش و هرتی میکشه بالا . تخم مرغ دیگه مثل اون موقع ها نیست که اصلا نخوره قبل از اینکه بریم مسافرت براش املت با پنیر درست می کردم با آب پرتقال و یک روز در میون بهش می دادم .برای اولین بار در سن 20 ماهگی رضایت به خوردن مولتی ویتامین داد و من از این موضوع خوشحالم ، راستش فکر کردم که تب و مسافرت باعث ضعیف شدنش شده برای امتحان بهش تعارف زدم و جوجه طلای مامان خیلی راحت مولتی ویتامین اش رو خورد .

ما الان چند روزه که از مسافرت برگشتیم. رفته بودیم به جزیره بالی در اندونزی ،مسافرت خوبی بود. خیلی خوش گذشت.  .روز اول که حدود 4 بعد از ظهر رسیدیم و به استراحت گذشت ، شبشم رفتیم برای جوجه طلا پیرهن بالی گرفتیم .روز دوم به سمت ساحل شهر رفتیم و بازار محلیشون تا عصر سرگرم بودیم ، شبش هم ما رو به یه ساحلی به اسم Dream Land بردند ، روز سوم هم جوجو با پدرش کنار ساحل و تو آب بودند و روز چهارم و پنجم هم تور شهر داشتیم و حسابی مشغول بودیم . عزیز دل مامان ازت ممنونم که پسر آقایی بودی وگذاشتی مسافرت به هممون خوش بگذره گل مامان. هزار تا بوستم کنما بازم کمه  ولی این چند روزه حسابی با هم کیف کردیم و خوش گذروندیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت   توسط مامان سحر  | 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظارتوست و از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن وآواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمیدانم ؟ خداوند او را نوازش کرد وگفت:فرشته تو زیباترین و شیرینترین کلمه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟ خداوند برای این سوال هم پاسخ داشت فرشته ات دست هایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی کودک سرش را برگرداند و پرسید :شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محا فظت خواهد کرد ؟ فرشته ات از تو موا ظبت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود خداوند لبخند زد وگفت:فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید بزودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:خدایا باید حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید خداوند شانه او را نوازش کردو پاسخ داد:نام فرشته ات اهمیتی ندارد براحتی می توانی او را مادر
صدا کنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

سلام به روی ماه همه دوستای خوب و مهربون. من همون مامان تنبله ام که تصمیم گرفته بودم زرنگ بشم تند تند از این عسلچه بنویسم ولی نشدم. خوبین شما ؟

امروز 13 آبان 1389 و ژوبین کوچولو مامان 18 ماه و 4 روزشه ، وای که نمی دونید چه دلبری شده راستی راستی که داریم از عشقش دیوونه می شیم .

18 ماهگیت مبارك عشق تپل مپل من ! چقدر دوست دارم و چقدر عاشقتم. مي دوني جوجه طلا كوچولوي من يعني چي؟ يعني اینکه خدا رو روزی صد بار برای داشتنت شکر می کنم و تو چه زيبا اسمت و همه الفاظي رو كه باهاش صدات مي كنيم ميشناسي و به محض شنيدنشون خودت و لوس مي كني و هر جا كه باشي سرت و برميگردوني تا پيدامون كني. مثلا پدر تا صدات می کنه و از من می پرسه مامان سحر ژوبین کو ؟ هر جا باشی زودی میای و  خودتو به دیدرس پدر میاری . خوب تو  خيلي عزیزی فدات شم.

سورج  هم چند تا شعر برات حفظ کرده و هر وقت می خواد حواست رو پرت کنه یا باهات بازی کنه برات می خونه و تو هم براش قهقهه می زنی  .

خدایااین حس قشنگ رو به تمامی زوج ها عطا کن .

باید کم کم اونو برای واکسن 18 ماهگی اش ببرم ولی وقتی جند تا از وبلاگ های دیکه رو خوندم و خاله عطیه هم گفت که این واکسن پردرده یه کم پاهام شل شده و هی امروز و فردا می کنم ، تا به حال خدا رو شکر ژوبین برای هیچ واکسنی تب یا مریض نشده حتی برای ختنه اش هم بی تابی یا ناراحتی نکرد پس ایشاله ایندفعه هم به خوبی و خوشی تموم میشه .

وقتی که ژوبین 16 ماه و 2 روزش بود ما راهی سفر به ایران شدیم ، تو پرواز که ناز ناز مامان کلی واسه خودش تو بیزینس کلاس رژه رفت و هر دفعه هم مهماندارها اونو با کلی شکلات و خوراکی برای ما پس می آوردن ولی این پسر شیطونه از رو نمی رفت و دوباره از پرده رد می شد ، تو فرودگاه دبی هم کلی برای خودش پیاده روی کرد و با جیغ جیغ کفشاش همرو سر کار گذاشته بود ، تهران هم خاله سپید و مامی فرح اومده بودن دنبالمون البته به خاطر جوجو وگرنه من و سورج که ....

تقریبا آخر ماه رمضان بود و چند روز اول بیشتر به دیدار روزه خواران می رفتیم و بعد از ماه رمضان هم با پرواز به اردبیل و سراب و تبریز رفتیم و کلی بهمون خوش گذشت البته هوا اونقدر سرد نبود ولی کلی لباس زمستونی تن نی نی کردیم و ازش کلی عکس یادگاری گرفتیم . کل سفرمون 45 روز بود که سورج تو 15 روز آخر برگشته بود . من  و جوجو تنها بودیم .بعضی از دوستانمون رو نتونستیم ببینیم که ناراحت کننده بود ، چون اقامتمون در منزل مامانم اینا بود و اینکه ژوبین تنها نوه است کلی لوسش می کردن و کلی هم باهاش بازی می کردن اولین آوای قابل فهم ژوبین "ای چیه" بود که در حالات مختلف موتاه یا بلند می شد و دلبری اش رو مضاعف می کرد ، قبل از مسافرت جوجو 11.4 kg وزن و 80 cm  قدش بود .

تو خیلی شیرینی عزیزکم. تو حتی از عسل هم شیرین تری . خودت می دونی و این و بارها و بارها با بوسیدن چشمای قشنگت بهت گفتم که چشات و خیلی دوست دارم. مامانی جون چشای خوشگلت با اون مژه های بلندت یه عمقی داره که من و میبره به جاهای دور. یه وقتایی به سورج میگم ژوبین کی بزرگ میشه تا ما رو به صرف چایی دعوت کنه خونش بعدم رو به تو می کنم و ازت می پرسم ژوبین ما بیایم خونت xxxx شاید به حرف ساده باشه ولی وقتی این صحنه ها رو تصور می کنم دلم مل لرزه ....

همیشه برام عزیزی و همیشه جوجه طلا ی کوچولوی منی. ولی مامان جون یه کم آروم تر بزرگ شو . یه کم آروم تر ..... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

>
+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

خیلی دوس داره که مدام بغلش کنیم و ماچش کنیم و قربون صدقش برم   با این سن کمش خیلی حالیشه و وقتی سورج خونه هست مدام تو دست و پای ماست که با من سر به سر بذارید لذت می بره و عشق می کنه و خودش و برامون لوس می کنه وقتی چند ساعتی تو خونه سرم گرم کارم باشه و به کار دیگه ای مشغول باشم اینقدر میاد به پر و پام می پیچه تا من بغلش کنم و ماچش کنم و هی ناز و نوازشش کنم و حتی اگه سیر باشه یه ذره بهش شیر بدم بعد دوباره شارژ میشه و میره پی کارش  جالبه برام که تازگیا حس می کنم دیگه شیر خوردنش مثل اون موقع ها به معنی گشنگی نیست و فقط از روی دلتنگی و نیاز به محبت منه و از اینکه توی بغلم جا می گیره و من مدام ناز و نوازشش می کنم و ماچش می کنم و اون شیر می خوره لذت می بره  .تازگی ها وقتی خوابش می گیره و من مشغول جمع اوری خونه ام و می رم تو اتاق خواب دنبالم می آد و اه اه می کنه  که منو بخوابون و اگر من منطورش رو نفهمم شروع به گریه می کنه  . دیشب خونه یکی از دوستامون بودیم که به زور می خواست از مبل بیاد بالا وقتی گرفتمش تو بغلم با دو دستش سعی می کرد که لباس منو بالا بزنه و به مقصد برسه .دوسش دارم . خیلی دوسش دارم . اونقدر که اصلا نمی تونم بگم  یعنی یه موقع هایی حس می کنم که دارم از فرط عشقی که بهش دارم دیوونه میشم و حس می کنم یه جورایی باید خودم و خالی کنم تا برای روزای دیگه جا خالی بشه ولی نمی تونم. نگاه که به دست و پای تپل و عروسکیش می کنم می میرم براش. دلم می خواد از بالا تا پایین فقط ماچش کنم و یه لحظه از بغلم جداش نکنم

تازگی ها وقتی از بیرون بر می گردیم و جلوی مجتمع براش شعر رسیدیم و رسیدیم رو می خونم اگه حوصله داشته باشه با اون صدای قشنگش می گه "سیتی  ای سیتی" وای که من و سورج می خوایم قورتش بدیم .

تلاشش برای بلند شدن و راه رفتن دیدنی بود اول از وسایلها می گرفت و می ایستاد ، بعد شروع کرد به راه رفتن به کمک مبل و میزها ، بعدش از شمت اونها پیش من یا سورج می اومد و تو این حین تمرین ایستادن می کرد ، بعدم که از سه قدم به قدم رو تو خونه افتاد ، حالا عین ادم کوچولو ها با اون شلوارهای قشنگش تلو تلو خوران از این ور به اون ور میره ، دو روزی هم هست که لات شده و دولا می شه و چیزی رو از روی زمین برمی داره و به راهش ادامه می ده .

عزیزکم به خدا عاشقتم  به خدا خیلی دوست دارم عزیزم خیلی خوشحالم و بخاطر وجودت روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم. پارسال کجا که تو یه نی نی سه ماهه بودی و امسال کجا که یه پسر16 ماهه هستی و سال دیگه این موقع به امید خدا تو یه پسر 27 ماهه هستی و دیگه واسه خودت بزرگ شدی و آقا شدی و احتمالا توی مسائل اظهار نظر هم می کنی  باورم نمیشه . نه ! اصلا باورم نمیشه  که زمان داره به این سرعت میگذره . انگار همین دیروز بود که تو قد یه نخود توی دلم بودی و بعدش که به دنیا اومدی و همینطور زمان به سرعت باد گذشت تا تولدت شد و حالا تو 15 ماهت رو هم تموم کردی. الان که دارم فکر می کنم می بینم 7-8 ماه اول خیلی داشت آروم می گذشت ولی این چند  ماه آخر عین باد گذشت  اما هنوز هم زیر گلوت بوی نی نی میده  بویی که من خیلی دوسش دارم و خوشبو ترین عطریه که تا حالا بو کردم. دوست دارم که این بو همیشه تو مشامم بمونه  هنوزم دست و پای تپلت مثل 7 ماهگیت می مونه و من عاشقشم  هنوزم شبا پیش خودمون می خوابی و از شنیدن صدای نفسات راحت می خوابم. روی پاهام تابت می دم و تو لالا می کنی عزیز دلم   نه ! اصلا دوست ندارم که اتاق خوابت و جدا کنم  تو باید حالا حالاها پیش خودم بخوابی . آخه مامانی که بدون تو خوابش نمی بره  دوست ندارم حالا حالاها از شیر بگیرمت . باید حالا حالاها شیر مامانی رو بخوری  اگه به فکر خودت نیستی به فکر مامانیت باش که با شیر دادن به تو آروم می گیره. لذت می بره و تو رو بیشتر حس می کنه  آخه اگه تو شیر نخوری شاید دیگه توی بغل مامان به هیچ بهونه ای نمونی و دیگه مامانی فرصت نکنه قشنگ لمست کنه .و دست و پای قشنگت رو تند و تند بوس کنه  و تو چون سرگرم شیر خوردنی صدات در نیاد. نه پسر ناز و قشنگم ! نه ! این فرصتا رو ازم نگیر.

اگه هر مادری تو هر سنی از فرزندش یه خواسته یا توقع داره ، من الان و تو این سن فقط می خوام که ژوبین به خاطر شیرینی اش همین قدی بمونه ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

روزها همچنان در گذره و من هر روز شاهد بزرگتر شدن ژوبین عزيزم هستم و بعضی موقع ها از اين گذشت سريع ايام غمگين ميشم و دلم ميگيره.

ژوبین امروز 15 ماه و 4 روزشه و کم کم داره به 18 ماهگی نزدیک می شه ، وقتی به دنیا اومده بود فکر می کردم که کی میشه که این راه بره یا منو صدا می زنه ولی الان فقط فقط دلم می خواد که این روزهای قشنگ تموم نشن .

دوستان گله می کنن که چقدر دير به دير آپ می کنی. همه اونايی که نی نی دارن اين و می دونن که بچه داری با همه شيرينيهاش ولی وقت آدم رو حسابی ميگيره و بخاطر همينم هست که مثل قبل نمی تونم تند تند بنويسم. همين که می دونم توی اين دنيای مجازی من و ژوبین کلی دوست خوب و مهربون داريم برام خيلی با ارزشه و از همتون ممنونم که به وبلاگ ژوبین من سر می زنين و هميشه دوست دارين که از حالش باخبر بشين.

پسرک قشنگ من ! ماه مامان ! عشق مامان خیلی بلا شده و یه کارایی می کنه می خوام درسته قورتش بدم آقا قد کشیده دیگه قدش به میز آرایش و میز ناهار حوری و میز تلویزیون هم می رسه ،از وقتی که تو.نسته رو پاهای نازش بایسته می ره و اول دستش رو دراز می کنه بعد هر چی که به دستش برسه رو می اندازه زمین و بعد هم میشینه و باهاشون بازی می کنه ، دیدن این صحنه ها هم لذت داره و هم بعضی اوقات باید کل میز رو جمع کنم وسط تا دستش نرسه.

دیروز داشتم ظرف می شستم اومده بود دستش و گرفته بود به کابینت ورفته بود  رو نوک پاهاش داشت تلاش می کرد قدش برسه به روی کابینت تا ببینه چه خبره .

هر وقت میخوام مامانم بغلم کنه میرم دم پاش وای میستم و دستامم باز می کنم و براش کلی اه اه می کنم . بعد میرم بغل مامانم  هیچ جا رو بیشتر از اونجا دوست ندارم. اینقدر بغل مامانم بهم خوش میگذره.

چند روز بود که مامانم به این فکر افتاده بود که دیگه به من شیر نده تا من غذا خور شم ،آخه مامانم می که من واقعا بد غذام  یعنی الان بعد از 16 ماه فقط شیر مامان جونم رو با سوپ و سرلاک می خورم البته تقصیری هم ندارم چون هنوز فقط 5 تا دندون دارم  دلمم غذای سفت یا دونه دار نمی خواد.ولی وقتی با خاله عطیه صحبت می کرد ، خاله عطیه گفت تو که تا حالا زحمت کشیدی تا 2 سالگی بهش بده و مامانمم تصمیم گرفت که همین کار رو انجام بده  آفرین مامان خوبم .مرسی خاله عطیه !!!!!

چند روز پیش هی بهونه می گرفت فکر کردم که خوابش می یاد با هم رفتیم تو اتاق تا بخوابیم تا جوجو شیر خورد و رو پام بود و شعر و قصه ، خودم خوابم گرفت خواب بودم ولی مدام یه انگشت بود که تو دلم و چشمم و دهنم فرو می رفت  خلاصه با سری سنگین از چرت پریدم و با چهره خندان ژوبین مواجه شدم ، که یعنی من خوابم نمیاد و بازی می خوام .

تقریبا دو هفته پیش هم وقتی خواب بود جلوی موهاشو براش کوتاه کردم . یه کم تاشی بودم و چتری هاشو صاف زدم یا به قول یکی از دوستام رو پیشونیش خط انداختم ولی این طوری بهتری آخه موهاش مدام می رفت و جلوی چشمای قشنگش رو می گرفت



+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

حالا می خوام يه راز و بهتون بگم که تا حالا به هيچکس نگفتم.

يه چيزي توي اين دنيا هست كه من خيلي خيلي دوسش دارم. اصلا عاشقشم. ديوونشم. اگه تونستين بگين اون چيه ؟

خوب الان خودم براتون ميگم. اون عشق من و زندگي منه .اگه بدونين چقدر دوسش دارم. اصلا وقتي پيشمه اصلا گشنم نميشه. خوابم نمي گيره. وقتي مامانم يا پدرجونيم خونه رو باهاش جارو مي كنن مي شينم همينطوري عاشقانه نگاش مي كنم. از اينكه همه چيز و حلپي مي خوره خوشم مياد. از شنيدن صداش لذت مي برم. از بازي كردن باهاش هيچ وقت سير نميشم. دوست دارم هر جا ميرم باهام باشه. اصلا بدون اون زنگي برام معنی نداره اسمشم جاروبرقيه

اینو واقعا راست میگه من اغلب شنیده بودم که بچه ها از صدای جارو برقی می ترسن ولی ما هر موقع که جارو کردنمون تموم میشه جوجو شروع به ناراحتی می کنه که من می خوام باهاش بازی کنم نبریدش وقتی هم که من سرم به کارای خودم گرمه و یواشی می ره تو اتاق و میشینه باهاش بازی می کنه . حتما عکسشو براتون می زارم .

دوباره چند روزی برای دندوناش تب کرد و آب بینی اش هم راه افتاد بردیمش پیش دکتر مگانا و اون هم یه چکاپ ازش کرد و همه چیز رو خوب توصیف کرد ، ژوبین الان تو چهارده ماهه و دندون های 6 و 7 وقتی ایران بودیم نیش زد و الان رفته تو کار دندون کرسی . ایشالا که راحت مرواریداش دربیان

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

سال گذشته روز تولد مامان سحر من 26 روز بود که بدنیا اومده بودم و ناتوان بودم ولی امسال برای خودم آقایی شدم .

امسال دومین سالی بود که روز تولدم ژوبین کئچولو هم با ما بود .خودمون 3 تایی جشن گرفتیم و کلی هم بهمون خوش گذشت ،جای همگیتون خالی . 4 روز بعد از تولد من و ژوبین راهی سفر به ایران شدیم . تو کل پرواز پسرم سنگ تموم گذاشت و خیلی پسر خوبی بود . قبل از رفتن به ایران 10.2 وزنش بود 74 سانتی متر هم قدش بود و واکسن یک سالگی اش رو هم تو 380 روزگی اش زدیم . هفته دومی که ایران بودیم 3 تا از دندوناش پشت سر هم یعنی دوشنبه و سه شنبه و پنج شنبه  درومد و ژوبین الان 5 تا دندون داره . موهای ژوبین نسبت به دوران نوزادیش داره بور میشه و دیگه موهاش خیلی مشکی نیست . الان با کمک مبل و میز می تونه راه بره و شنبه گذشته هم با کمک ارابه ای که مامی فرح برای تولدش داده بود شروع به راه رفتن کرد . حتما عکساشو براتون می گذارم . یه چند روزی هم هست که شروع به حرف زدن به زبون خودش کرده که واقعا شیرین و دلپذیره ، خدای مهربون تمام بچه های دنیا رو برای پدر مادرهاشون نگه دار .

وقتی رفتیم ایران زود ساعتش تنظیم شد ولی وقتی برگشتیم ساعت 12 شب می گفت چراغ هارو روشن کنید و بیاید با من بازی ، یک هفته طول کشید تا دوباره ساعتش تنظیم شد.اینک بگم که انگشتای کوچولوش تازه زور پیدا کرده و می تونه دکمه های موبایل ، تلویزیون و کنترل ها رو فشار بده و از این جالت بسیار راضیه .

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت   توسط مامان سحر  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…
و چه اندازهعجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است
امروز…روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!    تولدت مبارک

دیشب به مناسبت تولد ژوبین عزیزم که الان 1 سال و 3 روز داره یه جشن کوچولو گرفته بودیم و جای همه فامیل رو خالی کردیم . پسرم از خوش اخلاقی مثل همیشه سنگ تموم گذاشت .

عشق مامان الان 10.600 وزنشه و 74 سانتی متر هم قدشه . دو تا دندون داره . با کمک اشیا می ایسته و یه کم حرکت می کنه .اصوات زیبایی رو برای ارتباط با دنیای قشنگش تولید می کنه و تغذیه اش هم خدا رو شکر خیلی بهتر شده و بیشتر کارهای ما رو تقلید می کنه به کمربند های پدرش و قابلمه های روی گاز وانواع بندها علاقه زیادی نشون می ده . مجموعه انیمیشن های تاتی و Hi5 رو خیلی دوست داره و تو این یک سال به خونه ما کلی صفا داده.امیدوارم از دیدن عکسهای قشنگش شما هم لذت ببرید ...


من و سورج از توصیف این عشق وصف ناپذیر زبانی قاصر داریم . خدای قشنگ از تو ممنون و سپاسگزاریم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

چه سریع میگذرد،انگار همین دیروز بود که به دنیا آمدی

کوچک و ریزه،انقدر که باید برای گرفتن در آغوشم حتما در پتویی میپیچیدمت که نیاندازمت!

اولین فرزند،اولین تجربه ی بچه داری ،اولین حس مادرانه ،اولین لبخند از ته دل که همیشه در

خاطرم میماند ،حسی متفاوت،عشقی تازه ،بزرگ شدی آرام آرام ،خانه زنده شد به خنده هایت

ماما

بابا

دنیایی گفتن این واژه ها را هدیه نمود ،راه افتادی و زمین خوردی وبا هر زمین خوردن، دلم

لرزید ،روزی شیرین بود

حالا ۱ ساله میشوی و من به خود میبالم از این بزرگ شدن تو

خنده هایت زیباتر از همه ی شمعدانی ها ست که به دنیا دیدم

سالها باشی و ماندگار بمانی تنها دلیل ادامه ی زندگی

                  گل من زیباترین سرود زندگی

                  شنیدنی ترین قصه ی هستی

تولدت مبارک پسرم،سبزترین میان بهار

هر چند این همه ی حس شادمانی ام را بیان نمیکند
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

ماه یازدهم

باورتون ميشه كه من دارم يك ساله ميشم. من كه خودمم باورم نميشه.  آخه انگار همين ديروز بود كه يو هو و و و از شيكم مامانم شيرجه زدم بيرون. حالا يه موقع هايي كه دلم واسه شيكم مامانم تنگ ميشه هي شيرجه مي زنم رو شيكم مامانم.  مامانمم ميگه آخ . دلم درد گرفت. منم ميگم چطور اون موقع ها كه من همش اون تو بودم دلت درد نمي گرفت. حالا يه كوچولو ميام رو دلت، ‌دلت درد ميگيره؟ مامان به اين نازك نارنجي ديده بودين؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

امسال اولین سالی بود که عید رو با پسر قشنگ و نازم پشت سر گذاشتیم البته ژوبین سال گذشته 8 ماه بود که تو دلم جا خوش کرده بود ولی لذت امسال بیشتر بود . موقع سال تحویل خواب بودیم چون ژوبین شب قبلش تب کرده بود واینکه بار دومش بود که تب می کرد.بعد از اینکه تب اش خوب شد تنش دون دون شد (سرخک گرفت)وسه روز هم با دون دون تنش گذشت تقریبا دو روز بعد از خوب شدن سرخکش سرما خورد . تو این لحظه بود که خوشحال شدم ایران نبودیم .

امسال با خاله های ژوبین سال نو رو شروع کردیم و الان ژوبین یکی و نصفی دندون داره و امروز هم وارد دوازدهمین ماه زندگیش می شه . واقعا باورم نمیشه که این همون جوجو کوچولو توی دلمه خدایا شکرت که امسال هدیه ای به این خوبی به من و سورج دادی امیدوارم که بتونیم به خوبی تربیتش کنیم و براش بهترین مامان و بابای دنیا باشیم .

 ژوبین خیلی بامزه شده . با روروک کم بازی می کنه ولی از این طرف به اون طرف میره . آواز می خونه . هنوز به حرف زدن نیوفتاده ولی دددد و ببببب و ممممم و ننننن رو با یه آ کوچولو می گه .قبل از اینکه تب کنه غذا خوب می خورد ولی دوباره باید از اول تلاش کنم .

ژوبین گلم عشق مامان و بابا دوست داریم .پسرم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 فروردین1389ساعت   توسط مامان سحر  | 

دیروز ژوبین رو برای چکاپ ۱۰ ماهگی بردیم کلینیک ۹.۲۲ kg وزن و ۷۳ cm هم قد داره. دکترش از وضعیتش کاملا راضی بود .

اینم بگم که جوجوی ناز و قشنگ ما ۲ روز قبل از تموم شدن نه ماهگی اش (۷ بهمن)برای نشستن تلاش می کرد و موفق شد و الان ۴روزه(۱۶ بهمن) که چهار دست و پا به طرف چیزهایی که دوست داره می ره ولی هنوز سرعت نگرفته.واقعا دارم بزرگ شدنش رو احساس می کنم .

مادر بودن هم قشنگه و هم سخت ولی قشنگیاش بیشتر به یاد میمونه چون این همون پسر کوچولویی بود که همه نیازهاشو به دلخواه خودمون اجابت می کردیم ولی الان دستش رو دراز می کنه و برای اکثر موارد مورد نیازش که جلوی چشمن کلی سرو صدا می کنه . هر جور که دوست داره تو آغوشمون می چرخه و به دنیای اطرافش تمرکز می کنه . می تونه بدون کمک بشینه و از حالت خوابیده به نشسته در بیاد به طر ف صداها بچرخه و عکس العمل نشون بده و وقتی هم پدرش از سر کار بر می گرده پسرکم اگه بیدار باشه وقتی اونو می بینه همچین دستاشو باز می کنه که منو بغل کن انگار ار صبح هیچکس اونو برنداشته فرشته کوچولو ما دوست داریم .

من و سورج واقعا برای آینده قشنگش در تلاشیم تا بهترین ها رو براش مهیا کنیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1388ساعت   توسط مامان سحر  |